کانال تلگرام شباویز
×

منــــــو

جهت دریافت رایگان آخرین تورها در ایمیل خود عضو شوید.

فاطمه حسینی

خاطرات بدروم

سلام دوستان، فاطمه هستم اهل شیراز و عاشق سفر و هیجان

مایلم درباره آخرین سفرم به ترکیه چند سطری بنویسم. خرداد ماه امسال با سه تا از دوستام به بدروم ترکیه رفتم و این سفر یکی از بهترین و به یادماندنی ترین سفرهای زندگی من شد.

یک شب به همراه دوستانم در منطقه گومبت در حال قدم زدن بودیم و به مغازه های صنایع دستی سرک می کشیدیم که ناگهان یک جفت چشم آشنا توجه خود را به من جلب کرد. حدود چهارسال پیش در کاپالی چارشی(بازار سنتی استانبول) با یک خواهر و برادر ترک به نامهای تولای و کادیر که صاحب مغازه صنایع دستی بودند آشنا شدم.

اکنون بعد از چهار سال کادیر را در مقابل خودم دیدم. ابتدا مردد بودم که واقعاً خود کادیر است یا کسی شبیه به او.اما وقتی با شوق و هیجان من را فاطما صدا زد و به طرفم آمد دیگر مطمئن شدم که خود است. من هم با اشتیاق به سویش دویدم ؛نزدیک بود دختری از فارس در بلاد ترک خالق صحنه هایی از فیلم هندی شود.

کادیر به صورت دست و پا شکسته به زبان انگلیسی و اندکی فارسی با من صحبت میکرد و بعضی مواقع به زبان ایما و اشاره متوسل میشد. او کمی از زندگیش گفت و اینکه پس از کودتای ترکیه و شرایط نامناسب اقتصادی مجبور شده است به بُدروم مهاجرت کند. او در بین صحبتهایش بی هیچ مقدمه ای با شور و شوقی وصف ناشدنی گفت:فاطما یو آر سینگل.آی اَ م سینگل.واای؟و به انگشت حلقه اش اشاره میکرد.

از خدا که پنهان نیست از شما هم چه پنهان از صحبتش هم جا خوردم و هم ذوق زده. قند توی دلم آب شد.اما یاد سریال های شبکه جم و خیانت‌های آنها افتادم خنده بر لبانم خشکید و سعی کردم موضوع صحبت را عوض کنم و با خنده و اشاره به او فهماندم که این کار شدنی نیست. کادیر که متوجه شد از سوالش کمی موذب شدم دیگر چیزی نگفت. بعد از اینکه حدود یک ساعت حرف زدیم وقت خداحافظی فرارسید و گفت: دنیا خیلی کوچک هست و اصلاً تصور اینکه تو را یک بار دیگر ببینم هم نمیکردم و دعوت کرد که حتماً یک بار دیگر به بُدروم بروم و مدام میگفت:فاطما come again. برای خودم هم باورنکردنی بود که دنیا با این همه بزرگی و عظمتش اینقدر کوچک باش

جهت مشاهده تورهای بدروم کلیک کنید .

bodrum_shabavizparvaz

نظر